روی شیروانی داغ
یک شب با آنا آخماتوا
۰۷ ۲۹م, ۱۳۸۷دو قدم این ور خط؛احمد پوری؛نشر چشمه- پائیز ۸۷
این که شان محتوا در اثر هنری اجل بر باقی عناصر نیست سر جای خود محترم اما وقتی صحبت از آخماتوا “وای که چه شاعر خوبی” به میان می آید, وقتی شخصیت اصلی رمان دو قدم این ور خط می رود لندن تا آیزیا برلینی را ببیند که از انسان های نیک روزگار بوده ترجیح می دهم پا سست کنم. انگیزه های فرامتنی قالب می شوند و دیگر به این نمی اندیشم که تجربه ی جا به جایی زمانی در این رمان ”که باعث می شود شخصیت اصلی داستان بتواند به دیدار آنا آخماتوا برود” تکرار تجربه ی “ماشین زمان” است و ماشین زمانش هم بسیار تصنعی از کار درآمده. “نویسنده همان اول کار با مخاطب قرارداد می بندد که جا به جایی زمانی در این رمان را بپذیرد. خوب… من به عنوان مخاطب این قرارداد را امضا کردم اما درباره ی چگونگی این جا به جایی حرف هست…” دیگر به این نمی اندیشم که ملاقات های اول کار بین شخصیت اصلی رمان “که قصد دارد اشعار آخماتوا را ترجمه کند” و محقق روس “که خودش می گوید از آن ور خط آمده. از پنجاه سال پیش” انتظاری بیش از یک جا به جایی “ماشین زمانی” را در من ایجاد کرد و آن چه که در صفحات بعد خواندم نسبتی با این انتظار نداشت, رها می کنم این فکر را که آن همه بحث نیکو که بین مترجم و زنش و مترجم و اورلف “محقق روس” در گرفت چرا بی ثمر رها شد و ما به ماجرایی از گونه ی سریال های سفر در زمان پرتاب شدیم؟ چرا رمان تغییر فاز داد و دغدغه های فلسفی اش را فراموش کرد؟ بی خیال می شوم این ها را چون مشتاق دیدار آنا آخماتوا هستم. اما دریغا که عیش ناقص ماند. همه ی دیداری که در این رمان با خانم آخماتوا داشتم محدود شد به یک ملاقات سرپایی پر استرس با کمترین دیالوگ ممکن… این که نشد… یعنی من و احمد “همان مترجم” این همه راه را آمدیم برای یک دیدار سرپایی؟ به این می اندیشم که ماجرای تبریز “پس از تار و مار فرقه” که یک خط روایی فرعی در این رمان است بسیار زنده تر از ماجرای اصلی درآمده و ماجرای اصلی را تحت الشعاع قرار داده.”فصل تبریز این رمان بهترین روایتی است که من درباره تبریز آن سال ها خوانده ام.”
بی خیال. رمان قشنگی بود همین که فهمیدم من هم نسبتی دارم با خانم آخماتوا کلی می ارزد! ولی ای کاش خیابان های باکو و لنین گراد مثل خیابان های تهران و لندن و تبریز زنده بودند. با جزئیات نیکو وصف می شدند. دست شما درد نکند آقای پوری. شب خوبی داشتم با قصه ی شما.
علی رامز
۰۷ ۲۵م, ۱۳۸۷ذات الریه + عدیده ادیده!
۰۷ ۲۰م, ۱۳۸۷“ذات الریه به نظرم مرض وحشتناکی بود و من حتی از شنیدن اسمش هم می ترسیدم… دلم نمی خواست ریه هام به تدریج پر از آب بشه و من توی وجود خودم بمیرم؛ یعنی توی آبی خفه بشم که توی ریه هام جمع شده… پیش خودم خیال می کردم آدم وقتی از ذات الریه می میره که هیچ کس توی اتاق نیست… اگر قرار بود روزی ذات الریه بگیرم, دلم می خواست کسی نخی به انگشتم ببنده و سر دیگه ی نخ رو به انگشت خودش… اگه نخی به انگشتم بسته می شد تنهایی نمی مردم.”
این کتاب پس باد همه چیز را با خود نخواهد برد “برتیگان/ نوش آذر/ مروارید” رو دیروز خریدم و امروز دست گرفتم تا بخونمش. به صفحه ی ۵۸ که رسیدم برانگیخته شدم. این ها رو نوشتم که بگم وای که چه حالی می ده که آدم توی خودش بمیره. من بر خلاف این پسره دوست دارم تو خودم بمیرم.
۲/ وقتی شما مشترک فید وبلاگ من باشید یعنی وبلاگ من در لیست فیدخوان شما “یا همون گودر خودمون” اد شده. اگر فرایند اد کردن فید ادیدن نامیده شود کسانی که خیلی اد شده اند توی گودر دیگران را می توان “عدیده ادیده” نامید. اصلن فهمیدید من چی گفتم؟ و چرا گفتم؟
گوش نده؛ دل بده
۰۷ ۲۰م, ۱۳۸۷ترانه اش در همان بیت اول ریپ می زند “یا به قول تو ای دوست, ضعف تالیف دارد. کجایی؟ یه زنگ بزن“: نفرین به گل کینه/ این شوم بد آئینه. می شود جوری خواندش که “بدآئینه” با معنی شود اما ستار ترجیح می دهد که زیر شوم کسره بگذارد. اول که گوشش دادم در همان اول آهنگ خنده ام گرفت. یعنی چی:این شوم بد آینه “با کسر میم!”؟اما من تصمیم گیر نبودم. نوار قدیمی چرک گرفته ی ستار, تنها نواری بود که توی ماشین رفیق ما وجود داشت و البته او هم که عاشق ستار…
سعی کردم دل بدهم به این آهنگ. گفتم که چه اهمیت دارد مصرع دوم را با کسر بی خوانی یا بی کسر. شنونده باید عاقل باشد. بعد گفتم اصلن بی خیال ترانه شو. به فضای آهنگ دل بده. دل دادم به فضایش. عاشقش شدم. حالا دو روز است که دارم با ستار داد می زنم نفرین به گل کینه. اینجا می توانید بشنوید این آهنگ را.
بازآمدن یوسف گمگشته
۰۷ ۱۸م, ۱۳۸۷جوگیرم؟ شاید.چند دقیقه ای هست که دیدن "کنعان" را به پایان رسانده ام و برای من همین قدر زمان کافی است تا از یک اثر هنری فاصله بگیرم و بتوانم از دور و کامل ببینمش اما دلیلی ندارد که خودم را مبرا از جوزده گی نشان بدهم. لابد جوی وجود داشته که من را گرفته. نه؟ خوب همین که یک اثر هنری بتواند من را آنقدر جو گیر کند که تصمیم بگیرم زود, قبل از این که چایی سرد بشود بیایم و در این جا بنویسم که این آقای مانی اصلن وقت نوشتن و وقت کارگردانی این فیلم کنعان "جوگیر" نبوده. به هیچ وجه مقهور قصه اش و مقهور دوربینش نشده. و بنویسم که برای اولین بار یک اثر مینیمال کامل در سینمای ایران خلق شده. و که حالا فهمیدم چرا کاغذ بی خط ناصر تقوایی همچین چیزی دندان گیری نشد. بنویسم که این آقای مانی "سینماگر" است نه "فیلم ساز". می داند سینما یعنی کشف لحظه ها از دل موقعیتها و ارائه ی آن به مخاطب جوری که لذت ببرد. آمدم بنویسم این آقای مانی می داند که سینما اکسیری دارد که می تواند آسانسور را هم بازیگر کند. حالا تو بگو: جوگیرم؟

اما تو مِی پرسی که مطلبت چه ربطی دارد به تیتری که برای آن انتخاب کرده ای؟ تاویلش با تو. و دیگر این که انگار فقط من جو گیر نشده ام از دیدن این فیلم. رفته بودم در گوگل پی پوستر دزدی. آن جا گوگل به من گفت که یکی دیگر هم مثل تو همان دم که از سینما درآمده, آمده و نشسته در کافی نتی مثل همین جایی که تو حالا و نوشته از لذت دیدن کنعان. آدرسش را هم داد: اینجا . نمی دانم که این رفیق پوستر کنعان را از کجا دودره کرده. من از او دودره کردم.
پی نوشت: یه کمک می تونید به من بکنید؟ شما هم مثل من مطالب سایدبار وبلاگ رو ته صفحه اصلی می بینید؟ آره یا نه رو خبر بدید اگر خیلی لطف کردید. اگه آره چه بلائی به سرش اومده یعنی؟

